مهدیس، نامی برای روایت یک وطن
به گزارش جایگاه خبر، معصومه یزدانی، نویسنده و سردبیر مجله کودک «قلک»، در یادداشتی برای پویش «از ایران بگو» و در روزهای جنگ و التهاب، از دل خیابانها و میان تصویر کودکان، روایتی از ایستادگی، همدلی و امید مینویسد؛ روایتی که از یک نگاه کودکانه آغاز میشود و به قصه همه کودکان ایران میرسد.
متن این یادداشت به شرح زیر است:
«برای مهدیس و همهی دوستانش
میدان شلوغ است و مثل همه این چهل و چند شب، ماشینها با دمت گرم و ماشاالله و لبخند و پرچم سبز و سفید و سرخ از وسط جمعیت دو سوی خیابان میگذرند و من هم مثل بعضی از شبهای این چهل و چند شب، یکی از آن گذرندگانم. اما امشب یک چیز جدید هم هست. تابلوهایی با خطی خوش که زیر نگاه چشمهای درشت و زلال نقش بسته بر بنرهای سفید و بلند در مرکز میدان ایستادهاند. تصویر چشمان کودکان میناب که «هل من ناصر» کودکان ایران را فریاد میزنند و تابلوها که به گواه کلمات آبی و سبز و سرخ رویشان از طرف یک طراح لباس، یک ماما، یک وکیل، یک خیاط، یک خانهدار، یک کارمند و یک معلماند. همه ایستاده در کنار ایران!
چشمها چنان پرسشگر و حلقه دستها به دور تابلوها چنان محکمند که دلم میخواهد میتوانستم آهن و چرخ و دنده را رها کنم و بایستم زیر نگاهشان، کنارشان با تابلویی که رویش نوشته باشم: من نویسنده کودکم و ایستادهام کنار همه کودکان ایران.
همه کودکان ایران از میناب تا تهران، از خواف و سنگان تا زنجان، از عسلویه تا دشت مغان، از شیراز تا چابهار… همه کودکانی که در این چند سال، همراه با همهی همکارانم در تحریریه مجله قلک دلهامان را نشاندهایم بر بالهای کاغذی مجله و پرواز کردهایم به سمتشان. کودکانی که به بهانهی چهار فصل زیبای سرزمینمان، با کلمه و رنگ مهمانشان شدهایم و دلمان غنج رفته برای لبخند کوچکی که بر لبشان نشانده باشیم. کودکانی که به گواه تمدن چند هزار سالهمان، لایق بهترینها هستند. بهترینهایی که نه بیگانه، بلکه زحمت و تلاش پدران و مادران و مردمان وطنشان برایشان به ارمغان میآورد.
آرزوی مشترک ما و کارگرانی از پتروشیمی که در هوای پرگاز عسلویه، گام به گامشان شدیم و دور لولههای پیچ در پیچ پتروشیمیشان گشتیم. آرزوی ما و دریانشانانی از کشتیرانی که در نوروز و مهر و یلدا نشانی خانههایشان را به ما سپردند تا در غیابشان، شهر به شهر و روستا به روستا شعر و داستان و عشق برای کودکانشان پست کنیم. آرزوی ما و بابا و مامانهای برقی که برای فرزندانشان از شغل پرنورشان گفتیم. آرزوی ما و قهرمانان هلال احمر که از زخمها و زخمبندیهایشان نوشتیم تا مخاطبان کوچکمان را مطمئن کنیم که هلال سرخ در هر جایی به فریادشان خواهد رسید….
دارم به بقیهی همآرزوهایم فکر میکنم که از پنجرهی ماشین چشم در چشم دخترکی میشوم. خندان است و پرچم به دست. اسمش را میپرسم. مهدیس است. به مهدیس میگویم من نویسنده کودکم و میخواهم قصهی تو را بنویسم. قصهی تو و زینب و حلما و پوریا و امیرعباس و طاها و علی و رادین و ستاره و همهی کودکان وطنم…»
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ ۱۶:۳۱